اي حيات! با تو وداع مي کنم

اي حيات! با تو وداع مي کنم، با همه مظاهر و جبروتت. اي پا هاي من! مي دانم که فداکاريد و به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت صاعقه وار به حرکت در مي آييد. اما من آرزويي بزرگتر دارم. به قدرت آهنينم محکم باشيد و اين پيکر کوچک، ولي سنگين از آرزوها و نقشه ها و اميد ها و مسوليتها را به سرعت مطلوب به نقطه دلخواه برسانيد. در اين لحظات آخر عمر، آبروي مرا حفظ کنيد. شما سالهاي دراز به من خدمت ها کرده ايد. از شما آرزو مي کنم که اين آخرين لحظه را به بهترين وجه، ادا کنيد. اي دست ها من! قوي و دقيق باشيد اي چشمان من ! تيز بين باشيد. اي قلب من! اين لحظات آخرين را تحمل کن. به شما قول مي دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتي عميق و ابدي آرامش خود را براي هميشه بيابيد.

من چند لحظه بعد به شما آرامش مي دهم، آرامش ابدي. اين لحظات حساس وداع با زندگي و عالم، لحظات لقاي پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ بايد زيبا باشد. در راه تو من مسوليت تام دارم که در مقابل شدائد و بلايا بايستم، تمام ناراحتي ها را تحمل کنم. رنج ها را بپذيرم، چون شمع بسوزم و راه را براي ديگران روشن کنم.

اي خدا! من بايد از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان، مرا از اين راه طعنه زنند. بايد به آن سنگ دلاني که علم را بهانه کرده و به ديگران فخر مي فروشند ثابت کنم که خاک من هم نخواهند شد. بايد همه آن تيره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم، آنگاه خود خاضع ترين وافتاده ترين فرد روي زمين باشم...

امام من، مني که وصيت مي کنم، مني که تو را دوست مي دارم... آدم ساده اي نيستم من خداي عشق و پرستشم، من نماينده حق، مظهر فداکاري و گذشت، تواضع، فعاليت و مبارزه ام. آتشفشان درون من کافي است که هر دنيايي را بسوزاند، آتش عشق من ببه حدي است که قادر است هر دل سنگي را آب کند. فداکاري من به اندازه اي است که کمتر کسي در زندگي به آن درجه رسيده است...

کسي که وصيت مي کند آدم ساده اي نيست، بزرگترين مقامات علمي را گذرانده، سردي و گرمي روزگار را چشيده، از زيباترين و شديد ترين عشق ها برخوردار شده، از درخت لذات زندگي ميوه ها چيده، از هر چه زيبا و دوست داشتني است برخوردار شده و در اوج کمال و دارايي، همه چيز را رها کرده و به خاطر دين مقدس، زندگي دردآور و اشکبار و شهادت را قبول کرده است. آري! اي محبوب من! يک چنين کسي با تو وصيت ميکند.

بزرگراه چمران


از چمران پرسیدند:

تعهد بهتر است یا تخصص؟  گفت:

«می گویند تقوا از تخصص لازمتر است، آن را می پذیرم.

اما می گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست.»


 

مناجات عاشقانه شهید دکتر چمران با خدای خود:

«خوش دارم که در نيمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم.
با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق کهکشان ها صعود نمايم، محو عالم بی نهایت شوم. از مرزهای علم وجود درگذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم...»



مردی که یک نسل تربیت کرد

مرید در میان مرشدان



ای خدا!

من باید از نظر علم از همه بهتر باشم مبادا دشمنان مرا از این راه طعنه زنند
بایدبه آن سنگدلانی که علم را بهانه می کنند و به دیگران فخر می فروشند ثابت کنم خاک پای من هم نخواهند شد ،باید همه ی آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم و آنگاه خود خاضع ترین و افتاده ترین فرد روی زمین باشم.

شریعت ای از جنس علی شریعتی!

29 خرداد هر سال یاد و خاطره شخصیتی را با خود دارد که هم در حیاتش هم در مماتش موافقین فراوان داشت و مخالفینش هم کم نبودند. متفکری که به اذعان موافق و مخالف تاثیر زیادی در حیات فکری سیاسی نسل جوان دهه 50 شمسی داشت و پس از وقوع انقلاب هم سخن درباره او فراوان بوده است. با این وجود آیا پس از گذشت سی و پنج سال از در گذشت او باز هم باید از او سخن گفت؟

دکتر شریعتی نه  یک انسان کامل صد در صد درست و نه  شخصیتی ناقص بلکه به عنوان یک جامعه شناس دینی که در زمان خودش برای آگاهی و شناخت توده مردم به خصوص جوانان و تشکیل کرسی های ازاد اندیشی دینی در جهت هر چه بیشتر نشان دادن اسلام انقلابی و متحرک و تشیع عملی نه حرفی نقش به سزایی داشته است گرچه برخی از نوشته ها و مطالبش کژی ها وسستی هایی داشته که خود او هم در وصیت نامه اش به علامه حکیمی به این موضوع اشاره دارد که اثارش باید تجدید نظر شود و از نظر علمی غنی شود و به ایشان میگوید با همه اثارم هر چه میخواهی کن...!

اما این سبب نمیشود که مخالفانش تمامی اندیشه ها و تفکراتش را مسخ کرده و از او یک چهره منفورو بی دین بسازند! و موافقانش از او یک کاریزما و بت بسازند که آمال تمام ارزوهایشان در او نهفته و جمع شده است! به هر حال انچه بیشتر در اثار دکتر به وضوح دیده میشود و دغدغه او به شمار می اید تشکیل یک امت واحد اسلامی و رهبری جامعه اسلامی و بسط و گسترش اسلام از حاشیه به متن!

دکتر چنین میگفت:

وظیفه اصلی و اصیل ما تنها یک چیز است و آن در یک جمله:تجدید بنای مکتبی و مسلکی اسلام با بینش شیعی بر اساس کتاب سنت علم و زمان. در زبان و بینش اسلام راستین مساله "حکومت و رهبری سیاسی جامعه" یکی از مصداقهای آن است و از سوئی "قیام عاشورا" به تعبیر شخص امام یکی از شکلهای آن.


" امامت " که تنظیم کننده سیستم " رهبرى " است. امامت به معناى تسلط معنوى و
سیاسى یک رهبر بر مردمى است که داوطلبانه او را به رهبرى قبول کرده اند.
از این رو جامعه اسلامى برخلاف مسیحیت، به دلیل حرکتش پیرامون رهبر، متحد است.

 " امام " در تعبیر دیگری به معنی رهبر عملی و عینی " یک امت " نیز هست 
یعنی یک نوع زمامداری که " جامعه اعتقادی " امــت را به سوی تحقق هدفهایی
که مکتب اعتقادی آن - که فلسفه تشکیل " امت " است - هدایت عملی میکند
و رسالت " امت سازی " پیامبر را پس از پیامبر ادامه میدهد .
 
راه تجدید حیات معنوی و مادی انسان مسلمان و امت اسلامی
تجدید حیات بعثت و رسالت یا توحید و " امامت اسلام " است .
 
این است معنی این اصل تشیع ، که قبول هر عملی ،
یعنی ارزش هر عملی ، به "امامت"  و به "رهبری" و به" ولایت" بستگی دارد ! 
و اگر او نباشد ، همه چیز بی  معنی است و می بینیم که هست .
 
و انچه کمی تا بیشتر ازار دهنده است حرکتی خود جوش و حساب شده و یاری کننده از طرف مردم شریف و نجیبمان! طی چندماهه اخیر اس ام اس هایی هجو انگیز و مسخر گونه تنها و تنها شاید برای پر کردن خلاء خنده مردمانمان! جملات نغز و سحر انگیز دکتر را به سخره گرفته اند:
 
دکتر شریعتی در حال .... باجناق دکتر ... خیاط دکتر... شریعتی در پشت بام .... شریعتی و عمه بزرگوارش... آیا مسخره کردن در دین ما جایز است؟ انهم کسی که دستش از دنیا کوتاه است؟
 
یا ایها الذین آمنوا لا یسخر قوم من قوم عسی ان یکونوا خیرا منهم..../حجرات ۱۱
 
مسخره کردن قومیتهای کشور از قبیل ترک و لر و رشت و ... بس نبود حال به جان شخصیتهای برجسته کشورمان افتاده اند! ما هم خواسته و ناخواسته در این مسیر قرار گرفته ایم مگر خندیدن چه قیمتی دارد که دین و ایمانمان را به ان میفروشیم؟!؟
 
در هرصورت شریعتی به نظر این حقیر از شخصیتهایی بود که در زمان حیاتش مورد هجمه های بسیاری قرار گرفت الان هم در نبودش به شکلی دیگر. امیدوارم نگاه درست و نقادانه ای به بزرگان کشورمون داشته باشیم.دکتر برای من قابل احترام بسیار زیادی است عاشقشم...!البته نه به اندازه بزرگان دیگر!
 
در پایان هم با حرف دکتر تمومش میکنم ...
خصومت دشمن ، ایمان را بارور میکند و امید را سیراب و به وجود معنی و
نیرو میبخشد و خصومت دوست ، نومید کننده است و ضعیف کننده و ... بد !!
 

من روشنفکرم!

من یک روشنفکر متحجر مآبم...

.

.

.

ادامه نوشته

رضا بقضائک و تسلیما بامرک

خداوند تبارک و تعالی فرمود: اگر بنده بداند من خدای او هستم و هرچه
صلاح اوست به او می دهم، در دلش از من ناراضی نمی شود. در حدیث
است که "انتم کالمرضی و ربّ العالمین کالطبیب." ما همه مانند مریض
هستیم و خدا مانند طبیب.
 
ساعت 10 صبح دکتر به همراه مامور آشپز خانه وارد اتاق بیماران
می شود. ده تخت هم داخل اتاق است، دکتر می گوید: "به این چلو کباب
بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید، به او سوپ بدهید، به این شیر
بدهید، به او کته ی بی نمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان و
کباب." مریض ها همه یک جور به دکتر نگاه می کنند. حتی به کسی هم
که می گوید غذا ندهید، او می فهمد که امروز عمل جراحی دارد و نباید
غذا بخورد، چون می فهمد و می شناسد که دکتر خیرش را می خواهد، اعتراض
نمی کند.
 
حالا اگر بلند شود و بگوید که چرا به آن مریض چلوکباب بدهند و
به من ندهند، دکتر می فهمد که این شخص روانی است. ما هم اگر به خدا
بگوییم خدایا، چرا به فلانی خانه ی دوهزار متری دادی و به من ندادی، ما
هم روانی هستیم. ما هم قضا و قدر الهی را نشناختیم و نفهمیدیم، باید
بفهمیم. همان طور که مریض می فهمد و به دکتر اعتراض نمی کند، ما هم به
خدا نباید اعتراض کنیم و هرچه به ما می دهد راضی باشیم.
 
                                                                          آیت الله مجتهدی تهرانی
 
 
پس نوشت:
 
خداوندا تو خود گفته ای که تنها عملی را قبول میکنی که حتما خالصانه انجام بپذیرد
مانیز گناهان زیادی کرده ایم که از روی غفلت بوده است و در کنه وجودمان میل و رغبتی
به انجام ان نداشتیم پس با این حساب عصیان ما در دستگاه تو خالصانه نیست
چون با رضایت قلبی ما صورت نگرفته است پس امیدواریم که انها را به چیزی حساب نکنی!

و خدا آفریدگار بود


عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند؛

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد؛

و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد؛

و جبروت نیازمند اراده یی که در برابرش به دلخواه رام گردد؛

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیراب اش کند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور اما کسی نداشت.

خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟

" بودن " ، "میخواهد" ! و از عدم نمیتوان خواست.

و حیات " انتظار میکشد " و از عدم کسی نمیرسد.

و " داشتن " نیازمند " طلب " است.

و پنهایی، بی تاب "کشف"؛ و "تنهایی" بی قرار " انس ".

و خدا از "بودن" بیشتر "بود" و از حیات زنده تر و ازغیب پنهان تر و از تنهایی تنهاتر،

و برای " طلب " بسیار "داشت". و خدا " غنای مطلق " بود

و هر کسی به اندازه " داشتن هایش " می خواهد.

و خدا گنجی مجهول بود؛ که در ویرانه ی بی انتها غیب مخفی شده بود.

و خدا زنده ی جاوید بود که در کویر بی پایان عدم " تنها نفس می کشید " .

دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش؛

و در خانه یی گرم از عشق روشن از آشنایی استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند؛...

دکتر علی شریعتی

دعای سلامتی امام زمان

چه شب ها که گفتم آقا بیا …

چه شب ها که قول و قرارم شدی…

که من مشهدم جان جدت رضا…

برای زیارت اگر آمدی…

سری هم بزن پای ایوان طلا…

شبم رفتو فرداشبش گفتمت …

بیا نیمه شب صحن پایین پا…

ولی شب گذشت و دلم با تو گفت:…

قرار تو با عشق در کربلا …

آقای "علی خالقی" از قول یکی از دوستان خود تعریف میکردند:

روزی به خدمت آقای "مجتهدی" رسیدم و به هنگام خداحافظی عرض کردم که قصد دارم خدمت آیت الله بهاءالدینی"ره" شرفیاب شوم فرمودند:

از قول من به آقا بگویید که چرا برای فرج آقا امام زمان "علیه السلام" دعا نمی کنید؟

وقتی خدمت آقای بهاءالدینی رسیدم و پیام آقای مجتهدی را با ایشان در میان گذاشتم دقایقی به فکر فرو رفتند و بعد دست مبارک خود را بر روی چشم نهادند؛ معمولا در مسجد محل نماز مغرب و عشاء را به ایشان اقتدا میکردم و در آن روز نیز توفیق نصیبم شد.

به هنگام قنوت شنیدم آقا دعای همیشگی خود را عوض کرده و به جای آن دعای فرج میخوانند و

تا پایان عمر نیز دعای قنوتشان دعای فرج بود...


 اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ 

 صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ 

 في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ 

 وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً 

 حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً 

تفاوت نسلها

قحطي عشق...

اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود،
شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بودو از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم.

سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود.

صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميوندر محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب. روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود،نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود.

همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و ...

اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد!

يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد
بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود.

همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود.

امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند
و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي،
لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور،
نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا...


و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن
كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم.


مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود!  اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است.

ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنرو ...برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانيم! ...

مي شود كتابها نوشت...

خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم.

هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش!

قحطي امروز قحطي انسانيت است

قحطي همدلي

قحطي عشق...

اللم اجعلنی من المتمسِّکین بولایة علی بن ابی طالب"علیه السلام"

مشتی خاک بودم و آدم شدم
اشرف المخلوق بر عالم شدم

یافتم قــدری که افـــواج مــلک
سجده آوردند بر من یک به یک

شکر او گویم که تحقیرم نکـــرد
روز خلقت کلب و خنزیرم نکـــرد

شکر دیگر اینکه مومن زیستم
بت پرست و گبر و کافر نیستم

بر گلم اول گل توحید کاشت
بعد از آن نام مرا آدم گذاشت

گرچه از یک قبضه خاکم آفرید
روح خود را بر تن پاکــــم دمید

گرکسی پرسد زمن آنروح چیست
فاش گویم " مهر مولایم علسیت "

مهرحیدر دین و ایمان  من است
مهر حیدر در تن و جان من است

(به یاد سید جواد ذاکر )

 

حرف اول:

بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد

زینب کبری مدد


ما را روایتی است که هر ضربت علی

در خندق از عبادت عالمین برتر است

آن فضـــل و امتیـــــاز به زینــب رسید

چون تیغ علی هر آئینه در کام زینب است

                                  **********************************

رسالت "زینب" پیامی است  به هم انسانها؛ به همه کسانیکه بر مرگ "حسین" میگریند؛ و به همه کسانیکه در آستانه"حسین" سر به خضوع و ایمان فرود آورده اند؛ و به همه کسانیکه پیام "حسین" را که "زندگی هیچ نیست جز عقیده و جهاد"معترف اند، پیام "زینب" به آنها اینست که:

ای همه! ای هر که با این خاندان پیوند و پیمان داری؛ و ای هر کس به پیام محمد"ص" مومنی؛ خود بیندیش؛ انتخاب کن! در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمینی که آمده ای پیام شهیدان کربلا را بشنو، بشنو که گفته اند:

                            "کسانیکه میتوانند خوب زندگی کنند که میتوانند خوب بمیرنند".

بگو ای همه کسانیکه به پیام توحید به پیام قرآن و به راه "علی" و خاندان او معتقدید؛ خاندان ما پیامشان به شما،ای همه کسانیکه پس از ما می آیید، اینست که این، خاندانی است که هم هنر خوب زیستن را به بشریت آموخته است و هم هنر خوب مردن را. زیرا هر کس آنچنان می میرد که زندگی میکند. و پیام اوست به همه بشریت؛ که اگر دین ندارید، "دین"؛ و اگر {دین} ندارید "حریت" _ آزادگی بشری _ مسئولیتی بر دوششما نهاده است؛ که به عنوان یک انسان دین دار، یا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهید حق و باطلی که در عصر خود درگیر است، باشید. گه شهیدان ما ناظرند، آگاهند، زنده اند، و همیشه حاضرند، و نمونه عمل اند، و الگو هستند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان اند.

و "شهید" یعنی به همه این معانی.

هر انقلابی 2 چهره دارد: "خون" و "پیام".

و هر کسی اگر مسئولیت پذیرفتن حق را انتخاب کرده است؛ و هر کسی میداند مسئولیت شیعه بودن یعنی چه، مسئولیت آزاده بودن یعنی چه؛ باید بداند که در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین _ که همه صحنه ها کربلا است و همه ماهها محرم، و همه روزها عاشورا _ باید انتخاب کند؛ یا "خون" را یا "پیام" را یا "حسین" بودن را یا "زینب" بودن را یا آنچنان مردن را یا این چنین ماندن را اگر نمیخواهد از صحنه غایب باشد. چگونه میشود از چنین معجزه یی که "حسین" در تاریخ بشر ساخته است و "زینب" پرداخته است سخن گفت؟؟؟
آنچه خواستم بگویم حدیث مفصلی است که در این مجمل میگویم به عنوان رسالت "زینب" "پس از شهادت" که:
                                آنها که رفتند، کاری "حسینــــی" کردند؛
                                        و آنها که ماندند، باید کاری "زینبـــی" کنند؛
                                                                               وگرنه، یزیــدی اند!

دکترعلی شریعتی

************************************

حرف آخر:

مرثیه خوانی نه چنان مطلب است

ذکـــر مصــائب هنر زینــــب است

کرامات امام جواد علیه السلام

خشك شدن دست نوازنده

محمد بن ریان نقل می‎كند: مامون برای رسیدن به هدفش (بد نام كردن حضرت امام جواد علیه السلام) همه نوع نیرنگی را در خصوص امام جواد علیه السلام به كار برد اما هیچ كدام از آنها برای وی سودی نداشت .

به عنوان نمونه پس از به عقد درآوردن دخترش ام الفضل با امام جواد علیه السلام، صد كنیز زیبا را انتخاب كرد كه هر یك جامی پر از گوهر درخشان در دست داشتند. مامون به كنیزان دستور داد تا پس از نشستن حضرت در جایگاه دامادی به استقبال وی رفته و به او خوشامد گویند. كنیزكان به سوی حضرت شتافتند و خوشامد گفتند ولی امام هیچ التفاتی به آنها نكرد .

در دربار مامون مردی به نام مخارق كه ریشی بلند و صوتی خوش داشت و عود می‎نواخت وجود داشت . وی به مامون گفت من توان آن را دارم كه نقشه‎ات را - وادار كردن حضرت به لهو و لعب - عملی سازم .

از این رو در مقابل امام جواد علیه السلام نشست و شروع به خواندن آواز كرد. كسانی كه در آنجا حضور داشتند گرد مخارق حلقه زدند. هنگامی كه مخارق شروع به نواختن عود و آواز خوانی كرد، امام جواد علیه‎السلام سر مبارك خود را متوجه او كرد و بر وی نهیب زد و فرمود: "اتق الله یا ذالعثنون " از خدا بترس ای ریش بلند. دست مخارق از حركت ایستاد، عود از دستش افتاد و دیگر هرگز نتوانست عود بنوازد.

روزی مامون از بلایی كه بر سر مخارق آمده بود از وی سئوال كرد. مخارق پاسخ داد چون امام جواد علیه‎السلام بر من نهیب زد چنان ترسی از هیبت او بر من مستولی شد كه دستم فلج شد و هرگز بهبود نیافت .(1)

 

نقره از برگ زیتون

ابوجعفر طبری از ابراهیم بن سعید نقل می‎كند كه حضرت امام جواد علیه السلام را دیدم كه بر برگ درخت زیتون دست می‎زد و آن برگ‎ها به برگ نقره تبدیل می‎شد. من آنها را از حضرت گرفتم، و با آنها در بازار معامله نمودم. آن برگ‎ها نقره خالص بودند و هرگز تغییری نكردند . (2)

 

طلا شدن خاك

اسماعیل بن عباس هاشمی می‎گوید: در روز عیدی به خدمت حضرت جواد علیه السلام رفتم، از تنگدستی به آن حضرت شكایت كردم . حضرت سجاده خود را بلند كرد، از خاك قطعه‎ای از طلا گرفت . یعنی خاك به بركت دست حضرت به پاره‎ای طلای گداخته مبدل شد. آن را به من عطا كرد. من آن را به بازار بردم شانزده مثقال بود . (3)

 

حرم امام جواد علیه السلام

 

جای انگشت بر سنگ

عمر بن یزید می‎گوید: امام محمد تقی علیه السلام را دیدم. به آن حضرت گفتم: یابن رسول الله، نشانه امامت چیست؟

حضرت فرمود: امام كسی است كه توان چنین كاری را داشته باشد . دست خود را بر سنگی نهاد و جای انگشتش بر آن ظاهر شد .

 

نرم شدن آهن

راوی نقل می‎كند: حضرت امام جواد علیه السلام را دیدم كه آهن را بدون آن كه در آتش نهد می‎كشید و سنگ را با خاتم خود نقش می‎زد . (4)

 

پی‎نوشت‎ها:

1- الكافی، ج1، ص 494/ اثبات الهداة، ج3، ص332/ مدینة المعاجز، ج 7، ص 303 / حلیة الابرار، ج 4، ص 565/ الوافی، ج3، ص 828 / المناقب، ج 4، ص396 / البحارالانوار، ج50، ص61 .

2- دلائل الامامة، ص 398 / موسوعة الامام الجواد علیه السلام، ج 1، ص 228/ اثبات الهداة، ج3، ص 345.

3- اثبات الهداة، ج 3، ص 338/ بحارالانوار، ج 50، ص 49/ مدینة المعاجز، ج 7، ص373 / موسوعة الامام الجواد علیه السلام، ج 1،ص 253 .

4- مدینة المعاجز، ج7،ص322/ اثبات الهداة، ج3، ص 345/ دلائل الامامة، ص 399/ نوادر المعجزات، ص 181/ موسوعة الامام جواد علیه السلام، ج1،ص 252 .

 

منبع:

 تبیان / کتاب سیره پیشوایان، مهدی پیشوائی .


 لینکهای برتر:

تلاش های مذبوحانه مامون در مورد امام جواد علیه السلام

ماجرای باز ابلق

آیا از مرگ می ترسی؟

امام جواد علیه السلام از نگاه دیگران



بعدا نوشت: اگر اخرت رو میخواین برید اینجا

 مسئولیت شیعه بودن ؛ آری رسالت ، نه فقط رساله.

" شیعه علی بودن " مسئولیتهای سنگینی را بر دوش انسان بار میکند -- مسئولیتی که

از همه مسئولیتهائیکه مکتبهای آزادی خواهی، عدالتخواهی و آزادی بخش بر دوش معتقدان

و پیروان خود مینهد-- سنگینتر است.

" شیعه بودن " تنها به معنای " دوستداری علی " یا " شناخت علی " نیست ، چرا که

دوست داشتن یک "احساس" است و "شناختن" یک "امر ذهنی" . در صورتیکه " تشیع "

به معنای پیروی کردن -- در حقیقت ، عمل است و حرکت. بنابراین ممکن است کسی 

دوستدار علی باشد -- تا حد عشق؛ یا از علی تجلیل کند تا حد خدا،و یا حتی ممکن 

است کسی با علی آشنا باشد -- در حد بزرگترین محققی که همه عمرش را وقف تحقیق

در زندگی علی کرده است و یا همچون کسیکه با علی در تمام دوره عمر زیسته است اما

در عین حال " شیعه علی " نباشد ! زیرا غیر از آنچه که در فرهنگ و علوم شیعه است --

" پیروی از علی " در خود کلمه شیعه و لفظ تشیع نهفته است، البته که لازمــــــــــــه

" پیروی از علی " ، " شناخت علی " است و لازمه شناخت علی ، " عشق ورزیدن "

به " علی " . اما معنای اساسی تشیع و آنچه که معنی تشیع را تحقق خارجی راستین

میبخشد " پیروی کردن " از  اندیشه علی ، روش زندگی علی، روش کار علی، 

نحوه جهاد علی و تحمل علی است.

گرفتاریی که ما داریم ، ما ملتی که افتخار بزرگ انتساب به علی و مکتب علی را داریم

و این ، بزرگترین میراثی است که ملت ما داراست و بزرگترین افتخار تاریخی که میتواند به

آن بنازد و بالاخره بزرگترین سرمایه امیدی است که میتواند بوسیله آن نجات پیدا کرده،

به آگاهی ، بیداری، حرکت و رهایی برسد -- اما در عین حال ، می بینیم که با داشتن

علی و با داشتن مکتب علی ، یعنی " عشق به علی " از همه اینها محروم است ،

اینست که ما در مرحله " محبت به علی " مانده ایم و حتی به مرحله "شناخت علی"

هم نرسیده ایم! .... در صورتیکه  شیعه علی بودن از "چون علی عمل کردن " شروع

میشود و این مرحله ای است پس از شناخت و پس از عشق . 

بنابراین ما یک ملت " دوستدار علی " هستیم ، اما نه " شیعه حقیقی علی"!

چرا که شیعه علی -- همچنانکه گفتم -- علی وار بودن ، علی وار اندیشیدن،

علی وار احساس کردن ، در برابر جامعه ، علی وار مسئولیت احساس کردن و

انجام دادن ، و در برابر خدا و خلق ، علی وار بودن ، علی وار پرستیدن و

علی وار خدمت کردن است...

دکترعلی شریعتی

یا اله العاصین !!....

ای خدا خواهش دارم مرا ببخشی برای هر گناهی که میدانستی من آن را انجام 

میدهم و من به میل و شهوت خودم آن را انجام دادم و از روی دوست داشتن آن عمل

 و لذت طبیعی بدان دست زدم . و چون خود آنرا میخواستم و اراده کرده بودم تو جلو

خواست و اراده مرا نگرفتی تو مرا به زور و اجبا بر چنین کاری وا نداشتی و اندکی در

این باره به من ستم نکردی بلکه من به "سوء اختیار و میل سرکش خود" مرتکب گناه 

شدم اکنون از تو برای آن گناه و هر گناه دیگری که میدانی تا آخر عمر مرتکب آن میشوم

طلب مغفرت و آمرزش میکنم ....


               ز هر چه غیر یار استغفر الله

                                               زبــود مستعــــار استغفر الله

                دمی کان بگذرد بی یاد رویش

                                             از آن دم بی شمار استغفر الله

                  زبان کان تر به ذکر دوست نبود

                                             ز سّرش الحــــــذار استغفر الله

                  سر آمد عمر و یک ساعت ز غفلت

                                             نگشتم هوشیـــــــار استغفرالله

                  جوانی رفت و پیری هم سر آمد 

                                            نکردم هیـــــچ کــــــار استغفرالله

                  

محمد بن ریان از راویان احادیث ائمه طاهرین "ع" میگوید:

به  امام هادی"ع" نامه نوشتم دعایی مخصوص به من یاد بدهید

که برای رفع مشکلات و پیشامدهای سخت و حوادث ناگوار موثر باشد!!

امام در جواب نوشتند:

                                     " زیاد استغفار کن "

                                                                       ** سفینة البحار /ج 2 /322 ** 


داستانی شگفت انگیز از شیخ حسنعلی نخودکی و سیّد گنهکار

امروز که زمین و آسمان می گرید از بهر غريب سامرا می گرید جا دارد اگر كه شیعه خون گریه کند چون مهدی صاحب الزمان می گرید...غروب غریبانه دهمین آفتاب ولایت، بر رهروان راه مقدسش تسلیت باد

الإمامُ الهاديُّ عليه ‏السلام :

الغِني قِلَّةُ تَمَنِّيکَ والرِّضابما يَکفِيکَ . الفَقرُ شَرَهُ النّفسِ وشِدَّةُ القُنُوطِ . 


توانگري، آن است که تمنّايت کم باشد و به آنچه تو را بسنده است خرسند باشي، و فقر يعني سيري ناپذيري نفس و نوميدي شديد.


[الدرّة الباهرة : 41 ]


سیّدی از خانوادۀ محترمین مشهد می گوید :

نزدیک چهارده سال بود که از مشهد به تهران رفته بودم و در سنۀ 1317 برای زیارت ، به مشهد مراجعت کردم و همشیره ام ، همسر مرحوم نظام التّولیه ، امانتی به من سپرد که در مشهد به مرحوم حاج شیخ حسنعلی ( رحمه الله علیه ) برسانم .
باری ، در همان نخستین روز ورود به مشهد به قریۀ نخودک رفتم و امانت را در خانۀ مرحوم شیخ دادم و گفتم که : (( اگر فرمایشی نیست ، به شهر بازگردم . ))

حاج شیخ پیغام دادند که داخل خانه روم . پیش خود اندیشیدم که من مردی آلوده به گناهم و قابلیت محضر آن مرد بزرگ را ندارم و از ملاقات با ایشان خجل بودم ، به همین سبب گفتم :
(( من کاری ندارم ، اگر ایشان را فرمایشی نیست ، بازگردم .))

این بار هم قاصدی از طرف ایشان بیرون آمد و گفت :

(( حضرت شیخ می فرماید : ما را با تو کاری هست ، داخل شو .))

من پنداشتم که حضرت شیخ مرا با برادرم که در خدمت ایشان رفت و آمدی داشت اشتباه کرده اند ،
امّا چون به خدمت ایشان رفتم نام مرا بردند و از من و برادرم احوالپرسی کردند و آنوقت دریافتم که ایشان اشتباه نکرده اند .
سپس فرمودند :

(( فلانی ! اگر بی عاری های جهان را تقسیم می کردند ، بیش از این سهم تو نمی شد . دیگر باید از معصیت و گناه توبه کنی ، چرا در نماز کاهلی کرده ای ؟! باید که از این پس در این کار اهتمام کنی .))...

 

ادامه نوشته

سرزنش گناهکار!  

امام صادق سلام الله علیه :  
   
مَن عَيَّرَ مُؤمِناً بِذَنبٍ لَم يَمُت حَتّى يَركَبَهُ . 
   
كسى كه مؤمنى را براى گناهى سرزنش كند، نميرد تا خودش آن گناه را مرتكب شود.   
   
ميزان الحكمة: ح 14854
 

انسان‌ها به شيوه هنديان بر سطح زمين راه مى‌روند. با يک سبد در جلو و يک سبد در پشت.
در سبد جلو, صفات نيک خود را مى‌گذاريم. در سبد پشتي, عيب‌هاى خود را نگه مى‌داريم.
به همين دليل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نيک خودمان را مى‌بيند
و عيوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند. بدين گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنيم،
غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همين شيوه درباره ما مى‌انديشد...