امروز که زمین و آسمان می گرید از بهر غريب سامرا می گرید جا دارد اگر كه شیعه خون گریه کند چون مهدی صاحب الزمان می گرید...غروب غریبانه دهمین آفتاب ولایت، بر رهروان راه مقدسش تسلیت باد

الإمامُ الهاديُّ عليه ‏السلام :
الغِني قِلَّةُ تَمَنِّيکَ والرِّضابما يَکفِيکَ . الفَقرُ شَرَهُ النّفسِ وشِدَّةُ القُنُوطِ . 

توانگري، آن است که تمنّايت کم باشد و به آنچه تو را بسنده است خرسند باشي، و فقر يعني سيري ناپذيري نفس و نوميدي شديد.

[الدرّة الباهرة : 41 ]

سیّدی از خانوادۀ محترمین مشهد می گوید :

نزدیک چهارده سال بود که از مشهد به تهران رفته بودم و در سنۀ 1317 برای زیارت ، به مشهد مراجعت کردم و همشیره ام ، همسر مرحوم نظام التّولیه ، امانتی به من سپرد که در مشهد به مرحوم حاج شیخ حسنعلی ( رحمه الله علیه ) برسانم .
باری ، در همان نخستین روز ورود به مشهد به قریۀ نخودک رفتم و امانت را در خانۀ مرحوم شیخ دادم و گفتم که : (( اگر فرمایشی نیست ، به شهر بازگردم . ))

حاج شیخ پیغام دادند که داخل خانه روم . پیش خود اندیشیدم که من مردی آلوده به گناهم و قابلیت محضر آن مرد بزرگ را ندارم و از ملاقات با ایشان خجل بودم ، به همین سبب گفتم :
(( من کاری ندارم ، اگر ایشان را فرمایشی نیست ، بازگردم .))

این بار هم قاصدی از طرف ایشان بیرون آمد و گفت :

(( حضرت شیخ می فرماید : ما را با تو کاری هست ، داخل شو .))
من پنداشتم که حضرت شیخ مرا با برادرم که در خدمت ایشان رفت و آمدی داشت اشتباه کرده اند ،
امّا چون به خدمت ایشان رفتم نام مرا بردند و از من و برادرم احوالپرسی کردند و آنوقت دریافتم که ایشان اشتباه نکرده اند .
سپس فرمودند : (( فلانی ! اگر بی عاری های جهان را تقسیم می کردند ، بیش از این سهم تو نمی شد . دیگر باید از معصیت و گناه توبه کنی ، چرا در نماز کاهلی کرده ای ؟! باید که از این پس در این کار اهتمام کنی . ))

بی درنگ پذیرفتم . پس از آن فرمودند : (( باید که از شرب خمر احتراز جوئی . ))
این را نیز در باطن خود قبول کردم که دیگر گرد این کار نگردم .
آنگاه فرمودند : (( باید که از زنهای بدکاره چشم بپوشی .))


ولی من از فرط آلودگی و علاقه ای که به این عمل زشت داشتم ، نتوانستم بپذیرم که از آن عمل نیز اجتناب خواهم کرد و پیش خود اندیشیدم که با متعه کردن آنان ، مشکل این معصیت را حل خواهم کرد .
امّا ناگهان حضرت شیخ فرمودند : (( زنهای بدکاره رعایت عدّه نمی کنند و
به این سبب متعه کردن آنان هم رفع اشکال نمی کند ، باید صرفنظر کنی.
به شهر بازگرد و غسل توبه بجای بیاور و به زیارت حضرت امام رضا( علیه السلام ) مشرف شو و
بلیط مراجعت به تهران را همین امروز تهیّه کن که فردا عصر بازگردی . در گاراژ ،
دو اتوبوس آمادۀ رفتن به تهران است . با نخستین اتوبوس که نو و تازه است
مرو و با اتوبوس دیگر که اندکی کهنه تر است حرکت کن .))


عرض کردم : (( من چهارده سال است که از مشهد دورم . اینک یک روز بیش نیست که آمده ام
و هنوز موفّق به دیدار خویشان و آشنایان هم نگردیده ام . ))
فرمودند: (( صلاح تو در این است که بازگردی و فردا عصر در شهر نزد من بیا تا به تو دستوری دهم و پس از آن به تهران بازگرد . ))


خواهی نخواهی طبق دستور حضرت شیخ عمل کردم و فردای آنروز به خدمتش رفتم و ایشان دستوری فرمودند وغروب همانروز با اتوبوس دوّم به جانب تهران حرکت کردم . چهار فرسنگ از سبزوار نگذشته بودیم که ناگهان دیدم اتوبوس اوّل ، چپ شده و مسافرین و سرنشینان آن خون آلوده و مجروح شده اند .
چند تن از آنان را با اتوبوس ما به بیمارستان سبزوار رسانیدند .
آنوقت دانستم که سرّ دستور شیخ در حرکت با اتوبوس دوّم این بوده است .


امّا چون به تهران رسیدم ، ملاقات دوستان پیشین دست داد . آنها مرا با خود به کافه ای در میدان توپخانه بردند و نیمه شب مست و لایعقل از آنجا بیرون آمدم .


چون به زنی دسترسی نبود ، ناچار پسر هرزه ای را با خود به خانه بردم لیکن از فرط مستی بی آنکه عمل خلافی از من سر بزند ، لباس پوشیده روی تخت دراز کشیدم ، امّا هنوز خوابم نبرده بود که ناگهان
مرحوم حاج شیخ را دیدم که بر بالین من ایستاده اند و می فرمایند :

(( ابوالقاسم ! خجالت نمی کشی ؟! حیا نمی کنی ؟! مگر تو توبه نکرده بودی ؟!
به همین زودی توبه خود را شکستی و می خواهی گناهی بدتر از زنا مرتکب شوی ؟! ))


از این گفته ها به خود آمدم و چشمهای خود را مالیدم که شاید خواب آلوده و مستم و این منظره
در جلوی چشمم تجلّی کرده است ، لیکن دیدم خواب آلودگی نیست و به حقیقت
حاج شیخ بر بالینم ایستاده اند و سخت بر من می تازند .


من از شدّت ترس ، سراپا لرزان بودم ، امّا پس از چند لحظه حاج شیخ درب را محکم بهم کوفتند
و خارج شدند بطوری که آن پسرک از صدای درب که در ساختمان پیچید از خواب پرید و پرسید :
(( چه خبرشده ؟!))


گفتم : (( دزد آمده است . برخیز و زود از این خانه برو که ممکن است خطری برای تو پیش بیاید . ))
خلاصه دو ساعت پس از نیمه شب بود که پسر را به درب خانه آوردم و درشکه ای را که می گذشت
صدا کردم و اُجرتی دادم تا او را به میدان توپخانه برساند و وجهی هم به آن پسر بخشیدم .
ولی تا بامداد ، خواب به چشمم راه نیافت .


یک سال از این ماجرا گذشت و من دیگر در این مدت بدنبال چنین عملی نرفتم تا آنکه در یکی
از شبهای زمستان ، بانوی بیوه ای که با من ارتباط داشت با اصرار از من دعوت کرد تا به خانه اش بروم ،
ولی چون آخر شب لباسهای خود را بیرون کردم تا برای خواب آماده شوم ،
باز ناگهان حاج شیخ را دیدم کنار تخت ایستاده اند و می فرمایند :

(( سیّد ! حیانمی کنی ؟! این چه توبه ای بود که تو کردی ؟! ))
با دیدن این منظره از جای برخاستم و با لباس زیرین از خانه خارج شدم و چنان پریشان حال بودم
که آن زن پنداشته بود که مرا جنونی عارض گردیده است .


باری ، به همان حال به خانه بازگشتم و از دیوار به داخل منزل رفتم و پس از چند روز لباسهایم را برایم آوردند .باز پس از مدّتی چند تن از دوستان مرا با اتومبیلی به کرج بردند . در میان ایشان زنی هم دیده می شد .قبل از رفتن به آنها گفتم : (( مرا با خود نبرید که موجب مشکلاتی خواهد گردید .))


در نیمۀ راه اتومبیل چپ شد و آسیب دید . من از آنان جدا شدم . پس از چند سال یک شب در
خیابان با زنی مواجه شدم و او را به خانه بردم ، امّا چون زن به خانۀ من آمد تبی شدید
او را فرا گرفت و حالش چنان وخیم شد که دست به دعا برداشتم که :

(( خداوندا ! این زن اینجا تلف نشود ، من دیگر گِرد چنین کارهایی نخواهم گشت . ))


چون صبح شد ، حال آن زن بهبود یافت . وجهی به او دادم و جوابش کردم و به همین ترتیب دیگر
گِرد اینگونه هرزگی ها نگردیدم ، ولی گاهگاه دمی به خمره می زدم .


تا بامداد یکروز تابستان ، زنگ در صدا کرد ، من با ناراحتی از بستر استراحت برخاستم و به
پندار اینکه رفتگر محله است ، خواستم به او اعتراض کنم ، امّا چون درب را گشودم کسی را
در لباس رفتگران دیدم که پیش از آنکه مجال سخن گفتن به من بدهد گفت :
(( آقا سیّد ! تو که دعوی داری به حاج شیخ حسنعلی اصفهانی ارادت می ورزی ،
چرا گِرد این چنین اعمال خلافی می گردی ؟! )) و خطاها و گناهان مرا یک یک بر می شمرد .


من در این حیرت بودم که چگونه و از چه طریق این مرد ناشناس از اعمال پنهانی من آگاهی دارد .
چون سخنانش پایان یافت ، گفت : (( پس دیگر منتظر گوشمالی باش تا آدم شوی . ))
و چند قدمی دور شد و ناگهان از چشمم ناپدید گردید .


هر چه به این طرف و آن طرف خیابان که در آن بامداد ، خلوت بود نگریستم ، کسی را ندیدم .
از عطّار جنب منزل پرسیدم : (( این مرد را با این کیفیّت ندیدی ؟ )) او هم اظهار بی اطّلاعی کرد .
امّا چند روزی نگذشته بود که گرفتاریهایی برای من آغاز شد و مجبور گردیدم که چند ماهی از تهران
خارج شوم و این توفیقی بود که مرا از ارتکاب گناه نگاه می داشت و به همین سبب ،
رفته رفته در من روشنی و صفایی پدید آمد .


روزی به آن مرد بزرگ نامه ای نوشتم که :
(( با این همه آلودگی که دارم و با این گناهان و معاصی ، در درگاه حضرت باری تعالی
 چه حالی خواهم داشت و چگونه در من می نگرد ؟! ))

در پاسخ برای من مرقوم فرمودند :

(( آلایشی به دامنت ار هست باک نیست زیرا ز اصل پاکی و از نسل حیدری . ))