بسم الله الرحمن الرحیم
قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی ... شوری /۲۳
اجر رسالتم جز محبت و مودت در حق خاندانم نیست!
مودت به محبتی گفته میشود که ابراز شود...
.
.
.
مثلا با غلاف ...مثلا با سیلی ...مثلا با هیزم ...مثلا با میخ و درب سوخته ...!
درهای قدیمی را دیده ای؟ ... همان ها را می گویم که ساده اند، تنها کلونی دارند و دق البابی ... نه آن ها که با نقش و نگار و رنگ و روغنی، زینتی یافته اند ... همان ها که وقتی مقابل شان قرار می گیری، تا لحظاتی شاید تنها نقش و نگارشان را بنگری ...
آن درها را می گویم که نجار، ساده و بی تکلف از کنارشان گذشته است ... چند تخته را کنار هم گذاشته و با چند میخ آن ها را به هم وصل کرده است ... شاید هم کمی بی دقت کار کرده است و میخی ...
نمی دانم شاید بی دقت، شاید عجولانه، شاید از سر بی حوصلگی ... هر چه که هست، میخی از لا به لای تخته های چوب بیرون مانده است ... میخی ... میخی ...
کلمات بر زبانم جاری نمی شوند؛ در ذهنم جولان می دهند ... صحنه در ذهنم تداعی می شود... قلمم آتش می گیرد ... وجودم شعله ور می شود ...
اگر تیزی میخی از لای چوبی بیرون مانده باشد، ناگاه اگر آن میخ بیرون مانده به دستت بخورد ... دستت را می خراشد؟ ... چه می کنی؟ ... می سوزد؟ ... سوزشش چقدر است؟ ... بی تاب می شوی؟ ...
اگر این تیزی میخ با داغی آتش گداخته شده باشد، چه؟ ... اگر این تیزی با آن داغی، سینه ای را بخراشد، چه؟ ... اگر در سینه ای فرو رود، چه؟ ... می توانی تصور کنی چه می کند؟ ...
این سوی در آتشی گداخته که زبانه می کشد و شعله ور بالا می رود ...
آن سوی در بانویی به حمایت از امامش و همسرش پشت در ایستاده است ... و ناگاه ...
با خودت هیچ فکر کرده ای آن مسمار بیرون مانده از لای چوب های سوخته که داغی آتش را هم با خود داشت، تا کجای سینه مادر را خراشید؟ ... چشمان علی چگونه بر هم آمد، آنگاه که ردّ خون را بر در نیم سوخته دید؟ ...
تصورش هم مرا به جنون می کشد ... صبر علی، صبر ایوب را شرمنده کرد!!!
و فاطمه ... فاطمه ... فاطمه ...
آرام نمی گیرد این قلم ... پر تلاطم است این دل ... آتش گرفته است این قلب ... و زمزمه می کنند همه ذرات وجودم این ابیات را
زهرا همان کسی است که بیت محقرش
طعنه زده به عرش و تمامی گوهــــــــرش
او را خـــــــــــدا برای خودش آفریده است
تا اینکه هر سحــــر بنشیند در بــرابـــرش
شرط پیمبــری به پسر داشتن که نیست
آنکش پیمبرست که زهـــــراست دخترش
مانند احتــــرام خـــــداونـــــد واجب است
حفظ مقام فــاطمـــــــــه حتی به مادرش
یک نیمه اش نبوت و نیمه دیگرش ولایت است
حالا او را علـــــی صدایش کنم یا پیـــمبـــرش!