چند گاهی است که غصه هایم را بدون جویدن قورت میدهم...
دیگر به لبم رسیده احساس خفگی دارم...
کاش استفراغ میکردم تا که راحت شوم...
انگار در دلم آتش به پا شده آتشی که نه سرد میشود و نه خاموش ...
این اتش خاکسترم کرده کاش به الماسم تبدیل کند!
بیخیال شدن هم عالمی دارد اما نمیشود نمیدانم چرا ؟!؟
همه مرغ را غاز میبینند منکه محکمتر از این حرفام سختی و غم تنها یار همیشگیم بودند هیچ وقت تنهایم نگذاشته اند...
خدا تنها کسی که میشه بهش اعتماد کرد تویی صبرم لبریز نشده جواب بده هان!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت توسط محمدحسین